بچه درویش

   مستعد   

 

من استعداد عجیبی در جمع کردن آدم‌های خل و چل، دور و بر خودم دارم؛
این را از پدرم به ارث برده‌ام؛
آن مرحوم هم همینطور بود؛ در تمام شهر یک آدم درست و حسابی ( به قول مادرم) که سرش به تنش بیارزد با او رفیق نبود. حالا من هم شده‌ام مثل او؛ در بین تمام فامیل و همکاران و همسایه‌ها و شاگردان و ... ، به طرز عجیب و شگفت‌انگیزی فقط آنهایی که یک تخت‌شان کم است به من جذب می‌شوند؛
یکی می‌گفت این از صداقت توست(؟!) اما من خودم فکر می‌کنم شاید از سادگی، یا سادگی معطوف به حماقتم هم باشد!
حالا در آینه که نگاه می‌کنم، می‌بینم قیافه‌ام هم بی‌تاثیر نیست!

بگذریم!
دایی جانم می‌گوید:
آدم‌ها چند دسته‌اند:
ـ آنهایی که دیوانه‌اند؛
ـ آنهایی که فکر می‌کنند دیوانه نیستند، اما هستند؛
ـ آنهایی که فهم دیوانه‌ بودن یا نبودن‌شان دشواراست؛ که این‌ها خطرناک‌ترین آدم‌ها هستند.
به زعم ایشان، اصلا انسان غیر دیوانه در عالم واقع وجود ندارد؛ در واقع « دیوانه نبودن » یک مفهوم « مثلی » است؛ یک « نمونه آرمانی » که در عالم واقع تحقق پذیر نیست.
اما آدم‌هایی که آدم‌های دیوانه را به خود جذب می‌کنند هم چند دسته‌اند:
ـ یا دیوانه‌اند ( خواه بر دیوانه بودن خود، آگاه باشند خواه آگاه نباشند)
ـ یا دیوانه‌نما ( مثل تماشاچی‌نما یا دانشجونما یا کاندیدانما ـ مثل کروبی ـ و...)

 

لینک نوشته
       

 

آدمی وقتی می‌میرد
انگشتهایش جمع می شود
انگار دستهایش می‌خواهد مشت شود
دهانش
و چشمهایش اغلب اوقات باز می‌ماند
چرا؟

 

لینک نوشته
   خانواده ما   

 

ما یک خانواده‌ایم
اما حق داریم به یکدیگر توهین کنیم
و همدیگر را به لجن بکشیم!

ما یک خانواده‌ایم
اما
در مواجهه ما با یکدیگر
اصل بر دروغ‌گو بودن طرف مقابل است، مگر آنکه خلافش ثابت شود!

ما یک خانواده‌ایم
اما قدرت در بین ما «هرمی» توزیع شده‌است؛ از رأس یه قاعده اعمال می‌شود!

ما یک خانواده‌ایم
اما همیشه به یکدیگر مشکوک!

ما یک خانواده ایم
اما در خانواده ما
هیچکس دیگری را نمی فهمد

ما یک خانواده‌ایم
با اعضایی همیشه تنها !


ما یک خانواده‌ایم
با سنتی دیرینه

 

 

لینک نوشته
   زوال گندم زار   

 

مادرم گفته بود:

این گندم‌زار

هیچوقت

سفید نمی‌شود!

 

و حالا

همسرم

وقت و بی‌وقت

موهای سپیدم را

یکی یکی

می‌جوید و

درو می‌کند

             

               او حکایت دشت سوخته را نمی‌داند!

 

 

لینک نوشته
       

 

احمدی‌نژاد دولت تو می‌شوم

با شعار مهرورزی

وقتی

از اصول

عدول کرده‌ای

 


کابین تو

 کابینه من است

بی‌حضور هیچ نخبه‌ای

و روشنفکران تنم

 به پستوها خزیده‌اند

 

سفرهای استانی من

در تو

ازلی اگر چه نیست

ابدی است

 

بابلسر است تنم

باد که می‌وزد در گیسوان پرپشت گذشته‌ات

و برای در کنار خود نشستن

طی می‌کنم

فرسنگ‌ها راه را

تا همجواری قنات‌های کویر

جایی که دی بلال را برایش زمزمه می‌کنم

و او نمی‌فهمد

نمی‌فهمد

 

کوهرنگ که جاری می‌شود به اصفهان

می‌گریزد از گاوخونی

و عاقبت

 از یزد  سر در می‌آورد

منم!

 

در بیستون نه

که در دیزل آبادم* در بندم کرده‌اند

عطش با قره سو**فرو می‌نشانم

که در آن سال هاست آبی نیست

 


                                   .............


 

.....................................................................................

* زندانی در کرمانشاه
** رودی که از شهر کرمانشاه می گذرد

 

                                ( برای یحیی امامی )

 

لینک نوشته